قهرمان ميرزا عين السلطنه

41

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

1301 بسم الله الرحمن الرحيم « * » دوشنبه 5 شهر شوال المكرم - صبح سوار اسب قزل شدم به طرف درهء عباس‌آباد روانه شديم . در دم رودخانه تولوى خان و محمد باقر آبدار رفتند چمن نايب السلطنه . من و آقا داداشم و آقا جمشيد [ و ] على اكبر خان [ و ] محمد آقا [ و ] يونس ميرزا يك قدرى كه رفتيم آقا داداشم پياده گرديدند . من و آقا جمشيد و محمد آقا [ و ] يونس ميرزا يك‌بار ديديم دو كبك با ده دوازده فره بلند شد . سه دانه فره بلند نشد . تفنگ دست يونس ميرزا بود . من هرچه داد زدم يونس ميرزا تفنگ ، يونس ميرزا عين خيالش نبود . محمد آقا [ و ] آقا جمشيد هرچه داد زدند به خرج كسى نرفت . آخر تفنگ را نداد . بند تفنگ در دستش پيچيده بود . رفتم به پهلوى آقا داداشم يك دانه قره‌قوش را زدند . ديگر شكارى نشد . از رودخانه كه رد شديم رفتيم در چمن ، رفتيم گردش . من و آقا داداشم [ و ] آقا جمشيد [ و ] محمد آقا [ و ] يونس ميرزا رفتيم دم رودخانه . كفش مرا آب برد . هرچند رفتند پيدا نشد . به يك فلاكتى برگشتيم ناهار خورديم . آقا داداشم رفت گردش ، يك كلاغ زدند . چايى را خورديم . بعد سوار شديم از رودخانه كه گذشتيم پياده شديم . از جلو آقا داداشم يك زربه كبك بلند شد . يك تير خالى كرد نخورد . يك‌بار در جلوى من يك كبك نشسته بود . من آمدم بزنم على اكبر خان گفت نزن كه آقا داداشت بزند . من نزدم . آقا داداشم پيدا نمىكرد . من رفتم بزنم بلند شد يك تير خالى كردم نخورد . بقدرى راه رفتيم كه حساب نداشت . بعد سوار شديم يك قدرى آمديم محمد آقا گفت آقا كبك . آقا داداشم رفت بالا . هرچند گرديدند پيدا نشد . يك‌بار يك خرگوش درآمد . من و محمد آقا عقب كرديم پيدا نشد . آقا داداشم تشريف بردند من و محمد آقا عقب مانديم . رسيديم دم در بوستان يك چند دانه [ هندوانه ] از مرديكه گرفتيم . پاره كرديم خورديم ، ديديم خوب است . دو دانهء ديگر گرفتيم از براى آقا داداشم آورديم .

--> ( * ) در صفحهء ماقبل نوشته است : در ماه ذيقعده خواستم نقاشى ياد بگيرم از بيست و دوم ابتدا كردم به نقاشى كردن تا كى ياد بگيرم . قهرمان